و شايد ديگر هيچ …
سپتامبر 25, 2008 در 6:54 ق.ظ. (شعــــــر)
یکی بود یکی نبود
سپتامبر 22, 2008 در 1:34 ب.ظ. (متن ادبي)
من برای سالها مینویسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق میشوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
همیشه یکی بود یکی نبود …
راز رسیدن
سپتامبر 22, 2008 در 1:29 ب.ظ. (شعــــــر)
رسیدن
لیلی زیر درخت انار نشست
درخت انار عاشق شد . گل داد ؛ سرخ سرخ
گلها انار شد ؛ داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت
دانه ها عاشق بودند ؛ دانه ها توی انار جا نمی شدند
انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک بر داشت .
خون انار روی دست لیلی چکید
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین است
کافی است انار دلت ترک بخورد.
دانه هاي دل
سپتامبر 22, 2008 در 1:28 ب.ظ. (شعــــــر)
اعترافـــ
سپتامبر 22, 2008 در 12:55 ب.ظ. (Uncategorized)
هميشه نوشتن از احساسات شخصي كار سختي برام بوده. آخه هرچي در موردش مينويسي باز هم ميبيني كه نتونستي حق مطلب را ادا كني.
واسه همين ترجيح ميدم كه كمتر درموردش بنويسم.
ولي اين دفعه خيلي فرق ميكنه.
دارم منفجر ميشم ، بايد يه جا حرف دلم بزنم . كجا بهتر از اينجا كه حداقل كسي منو نميشناسه كه منو به تمسخر بگيره.
ترجيح ميدم براي شروع در مورد پاكترين احساس بشريت بنويسم.
احساسي به نام دوست داشتن يا همون عشــــــــــــق
نميدونم اين كلمه سه حرفي ميتونه احساسات منو بيان كنه يا نه
ولي هرچي كه هست خيلي منو درگير خودش كرده.
خيلي احساس قشنگي هست ، ديگه واسه زندگيت هدف داري
ولي …..
ولي اين جريان زماني درد آور ميشه كه دارن جلو چشمات عشقت را از دستت ميدزدن و تو هيچ كاري نميتوني انجام بدي.
شايد تنها مقصر خودم باشم.
آخه دوست داشتم همه شرايط را ايده ال ميكردم تا بهش پيشنهاد بدم.
تا هم تصميم گيري واسه اون آسون بشه و هم اينكه من بتونم اعتماد به نفس بيشتري پيشنهاد بدم.
اما نشد
يكي ديگه از راه رسيد و ….
بازهم جاي اميدواري هست كه هنوز قبول نكرده و قراره كه خبرش را دقيقا 17 روز ديگه بهش بده.
الان مثل مريضهايي هستم كه توي CCU هستند.
فقط چشم اميد من به معجزه هست ……..
واسم دعا كنيد
دوستش دارم
سپتامبر 21, 2008 در 10:49 ق.ظ. (شخصي)
بعضيها براي آدم خيلي عزيزند. چنان عزيز كه نميخواهي حتي يك لحظه هم ناراحتشان ببيني. بعضيها وجودشان به آدم نيرو و انگيزه ميدهد كه زنده بماند و دوستشان داشته باشد. بعضيها چندان عزيزند كه لبخندشان برايت يك دنيا شادماني و سرور است.
دوست داشتن، هر چند كه ساده به نظر آيد و هر چند كه بتوان تحليلش كرد، اما حس دوست داشتن بسيار پيچيده است.نميتواني تفكيكش كني، نميتواني سادهاش كني به اجزايي كه فكر ميكني ميسازندش، نميتواني كنترلش كني. هر چه پس برانياش، باز ناگهان از جايي سر بر ميآورد و همه چيز را احاطه ميكند. تنها بايد آرام بماني و حسش كني. حسش كني تا ببيني كه زندگي و زنده بودن چهقدر ميتواند خوب و زيبا باشد.
دوستش دارم.
آسمان
آوریل 7, 2008 در 10:05 ق.ظ. (شعــــــر)
فرقی نمی کند گودال اب کوچکی باشی یا دریای بیکران …..
زلال که باشی
آسمان در توست
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم
پرواز بياموز…
مارس 22, 2008 در 10:40 ب.ظ. (شعــــــر)
هميشه،
رفتن رسيدن نيست؛
ولي براي رسيدن،
بايد رفت؛
در بن بست هم،
راه آسمان باز است؛
پرواز بياموز…
منبع: دكتر علي شريعتي
87 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!???
مارس 20, 2008 در 9:58 ب.ظ. (شخصي)
و این بار واقعا چه زود دیر میشود.
چقدر زودتر از چیزی که زندگی می کنی، می گذره…چقدر زودتر از اینا باید دعای سال نوی پارسال رو امسال هم تکرار کنیم…اینبار بلندتر.اشتباه از کجاس؟چرا برآورده نمی شه؟حالا اگه برآورده نميشه ، چرا انقدر بد تر می شه؟…
نه…سال نو نباید انقدر سیاه حرف زد!(چرا؟)
87 شروع می شه…و 86 با تمام خوبی ها و بدی ها می ره،می ره به صندوقچه خاطرات…و دیگه نمیاد…
خدا نگهدار…نگهدار؟!
۸6تمام مرگهاش ، بدي هاش و دوشمنی هاش…تموم می شه.
..
و بايد تلاش كنم براي ادامه تمامي خوبي هاش، عشق هاش ، دوستی ها و…..
امسال سر سال تحویل هيج چيز از خدا نميخوام جز اينكه اوني كه دوستش دارم به آرزوهاش برسه
هر چند ميدونم كه من توي آرزوهاش هيچ جايي ندارم!
ولي عيب نداره همينكه اونو خوشحال ميبينم به دنيايي مي ارزه
چقدر گنگ و مبهم گذشت این ۸6…هنوز هم که می گم ۸6 ، برام یه عدد جدیده…انگار سال ۸6 هنوز نرسیده!
با اینکه از این سالهایی که می گذره هیچ دلخوشی ندارم ، اما نمی تونم با نوروز انقدر بد باشم!
نوروز انگار یه رسم خوشایند، که تو این روزگار سیاه یادمون بندازه، نو شدنی هست، بهاری هست، زندگی سبزی هست و شقايقي هست.
هر سال جدیدی که میاد تو امید واری که سال بهتری باشه، آخه غیر از این نمی شه…نمی تونی خودت تلخیشو پیشاپیش تایید کنی…!
بازم میگم: کاش این دفعه ۸7 واقعا اون چیزی نباشه که پیش بینی می کنیم ! کاش حداقل یه سال
خوب واسه همه کسایی باشه که جزئی از زندگی من شدن………
کسایی که تنها دلخوشها و یادگاریهای خوب سال ۸6 واسه من هستن 
امیدوارم که امسال(۸7) سالی به یاد ماندنی واسه همدیگه بسازیم
به امـــــــید سالی خوب
كمـــــــــــــــــــا
مارس 5, 2008 در 10:18 ق.ظ. (شخصي)
افسرددم
اصلا حال مساعدي ندارم.
هيچ چيز به من حال نميده ، هيچ چيز واسم طعم نداره ، نه قهوه ترك و نه عسل
نميدونم چه مرگم شده
ولي قكر كنم كه اثرات خوندن كتابهاي صادق هدايت هدايت.
بوف كور را تموم كردم
از يكي از دوستان شنيده بدوم يه دانشجو بهد از خوندن بوف كور خود كشي كرده.
همين باعث شد كه من هم بيشتر حريص شم واسه خوندن اين كتاب
نه اينكه بخوام بميرم
نه
ولي يه جور آدم را قلقلك ميداد كه ببينم چيه كه همه در موردش صحبت ميكنند.
.
.
.
پي نوشت : دوستان اگه مايل بودن ميتونم بوف كور را براشون ميل كنم
هرچه پيش آيد _______ خوش آيد
فوریه 29, 2008 در 9:39 ب.ظ. (Uncategorized)
بد از يك هفته استراخت از فردا ميخوام حسابي اكتيو شوم.
توي اين يه هفته گذشته حسابي فيلم ديدم،كتاب خوندم و خلاصه هر كاري كه بهم حال ميداد انجام ميدادم.
فقط خيلي عالي ميشد اگه امروز هم خوب تموم ميشد نه اين همه كسل كننده.
اخه قرار بود با برو بكس خودمون بريم بيرون ولي جور نشد و از صبح تا حالا تو خونه هستم.
واسه فردا هم حسابي كار ليست كردم كه انجام بدم.
.
.
.
تا ببينم چه پيش مي آيد
پیرمردی با موهایی ژل زده
فوریه 25, 2008 در 9:03 ق.ظ. (شعــــــر)

دلم می خواست دنیا را
از پشت عینک پدربزرگ ببینم
و تنها بازیچه ام
عصــــای پدربزرگ بود
تفنگ مضحکی که با آن
کودکـــــــیم را کشـــتم
اما من فقط می خواستم
راه رفتن آدم بزرگ ها را یاد بگیرم
و این تنها یک بازی کودکانه بود…
حالا هر وقت به آینه نگاه می کنم
خاطــــــراتی مــــه آلود
برایــــم زنده می شود!
خاطرات پیرمردی بیست و یک ساله
با موهایی ژل زده
و سالهایی چروک خورده…
حديث پريشاني
فوریه 24, 2008 در 2:42 ب.ظ. (شعــــــر)
اين مثنوي ، حديث پريشاني من است
بشنو كه سوگنامه ويراني من است
امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام
بلكه به يُمن آمدنت جان گرفته ام
گفتي كه غزل بگو، غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد، خيال مرد
گفتم كه مَرو كه تيره شود زندگانيم
با رفتنت به خاك سيه مي نشانيم
گفتي كه «زمين مجال رسيدن نمي دهد
بر چشم باز، فرصت ديدن نمي دهد
وقتي نقاب، محور يكرنگ بودن است
معيار مهر ورزيمان، سنگ بودن است
ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است
اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است
اين عشق نيست ، فاجعه قرن آهن است
من بودني كه عاقبتش نيست بودن است»
حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام
فهميده ام كه خوب ترا بد شنيده ام
حق با تو بود از غم غربت شكسته ام
بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نارفيق
اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق
مرا به ابتذال نبودن كشيده اند
روح مرا به مسند پوچي نشانده اند
تا اين برادران رياكار زنده اند
اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند
يعقوب درد مي كشد و كور مي شود
يوسف هميشه وصله ناجور مي شود
اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند
منصور را هر آينه بر دار مي زنند
اينجا كسي براي كسي، كس نمي شود
حتي عقاب در خور كركس نمي شود
جايي كه سهمِ مرگ به جز تازيانه نيست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست
ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است
ما مي رويم هر كه بماند مخير است
ما مي رويم اگر چه ز الطاف دوستان
بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است
دلخوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش
در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است
ما مي رويم مقصدمان نامشخص است
هر جا رويم بي شك از اين شهر بهتر است
«از سادگي است گر به كسي تكيه كرده ايم
اينجا گرگ با سگ گله برادر است»
ما مي رويم، ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن مرد فاجعه است
شروعي دوباره
فوریه 23, 2008 در 6:32 ب.ظ. (شخصي)
راستشو بخواهيد اين وبلاگو راه ا نداختم واسه اينكه حداقل بتونم از خودم بنويسم و به قول معروف از نگفتنشون نتركم.
هرجا ميريم از بد روزگار يه آشنا به تورمون ميخوره
اميدورام كه اينجا ديگه كسي آشنا پيدا نشه.
و خدايي اگه بود و مطالب خوندشون و خنديد حداقل واسه بقيه تعريف نكنه كه سوژه نشيم :d
اميدورام كه بتونم اين وبلاگ پرباري باشه و بتونم با آرامش مطلب اضافه كنم.




عید همتون مبارکــــــــــــ