هميشه نوشتن از احساسات شخصي كار سختي برام بوده. آخه هرچي در موردش مينويسي باز هم ميبيني كه نتونستي حق مطلب را ادا كني.
واسه همين ترجيح ميدم كه كمتر درموردش بنويسم.
ولي اين دفعه خيلي فرق ميكنه.
دارم منفجر ميشم ، بايد يه جا حرف دلم بزنم . كجا بهتر از اينجا كه حداقل كسي منو نميشناسه كه منو به تمسخر بگيره.
ترجيح ميدم براي شروع در مورد پاكترين احساس بشريت بنويسم.
احساسي به نام دوست داشتن يا همون عشــــــــــــق
نميدونم اين كلمه سه حرفي ميتونه احساسات منو بيان كنه يا نه
ولي هرچي كه هست خيلي منو درگير خودش كرده.
خيلي احساس قشنگي هست ، ديگه واسه زندگيت هدف داري
ولي …..
ولي اين جريان زماني درد آور ميشه كه دارن جلو چشمات عشقت را از دستت ميدزدن و تو هيچ كاري نميتوني انجام بدي.
شايد تنها مقصر خودم باشم.
آخه دوست داشتم همه شرايط را ايده ال ميكردم تا بهش پيشنهاد بدم.
تا هم تصميم گيري واسه اون آسون بشه و هم اينكه من بتونم اعتماد به نفس بيشتري پيشنهاد بدم.
اما نشد
يكي ديگه از راه رسيد و ….
بازهم جاي اميدواري هست كه هنوز قبول نكرده و قراره كه خبرش را دقيقا 17 روز ديگه بهش بده.
الان مثل مريضهايي هستم كه توي CCU هستند.
فقط چشم اميد من به معجزه هست ……..
واسم دعا كنيد